سلام خيلي مختصر خدمتتون عرض مي كنم : و ناگهان چه زود دير مي شود ... با اينكه اون وقتا همه فكر و ذكرمون اين بود كه كي اين ليسانس رو مي گيريم و از بيرجند مي ريم، با اينكه الان دانشگاه خيلي بهتري تو پايتخت مشغول تحصيل هستم اما بازم هر شب دلم براي بچه هاي دانشگاه بيرجند و صفاي كلاس هاش تنگ مي شه . بعضي از كلاس ها هم كه واقعا كلاس هاي انسان سازي بودند؛ يادشون بخير آقايون فراشباشي ، فيروزآبادي و خود شما ؛ هنوزم باور نمي شه كه اون چهار سال به يه چشم به هم زدن گذشت . آيا مي شه يه دوره ديگه هم اونجا باشيم با همه سختي هاش و همه دلگرفته گي هاش؟ همه اون مدت برام مثه يه چشم به هم زدنه ... هميشه مرورشون مي كنم ... با همه سختي هاش و كمي و كاست هاش بازم اونجا رو دوست داشتم همين