|
نوشته شده توسط احمد امیرآبادی زاده
|
|
جمعه, 18 تیر 1389 ساعت 23:24 |
|

می خواهی راهی سرزمین وحی شوی، چند هفته به سفر چنان شوق داری که با اندک تلنگوری اشکهایت سرازیر می شود. خدایا من هم لایق شدم تا راهی سفر عشق شوم؟
هنوز سرگرم فکر و خیال و رویا هستی که خود را بر صندلی هواپیما می بینی.پرواز عشق، پروازی که یک عده از همسفرانت خندانند و یک عده مبهوت و عده ای اشک بر چشم حلقه زده و عده ای قرآن می خوانند و دعا و تو سرگردان و تماشاچی.
پرواز عشق در فرودگاه جده می نشیند و از درب هواپیما که خارج می شوی گرمای هوا تا مغز استخوان هایت را می سوزاند و بیادت می آورد که به مکانی آمده ای که باید پروانه وار بسوزی، بگردی و بسوزی. ولی هنوز برای گشتن و سوختن آماده نیستی.باید به مدینة النبی بروی تا آماده شوی.مسیر جده تا مدینه دل در دلت نیست، خواب نداری و وقتی گلدسته های حرم نبوی را می بینی، بغض گلویت را می فشارد و نمی توانی جلوی گریه خودت را بگیری. در هتل غسل زیارت می کنی و با عجله خود را به حرم دوست می رسانی، گنبد سبز را که می بینی رو به قبله سجده شکر را به جا می آوری و می ایستی و سلام می کنی، "السلام علیک یا رسول الله" باید اذن دخول بخوانی، ولی چه اذنی؟اگر نمی خواست راهم دهد که از هزاران کیلومتر راه مرا به اینجا نمی آورد، دوباره سلام می کنی، مواظب هستی که برای تبرکی دست به جایی نزنی، از باب بقیع یا باب جبرئیل که وارد می شوی بغض گلویت می ترکد. ولی آهسته گریه کن، شانه هایت میلرزد،آری برو، برو که پیامبرت آغوش گشوده و می خواهد از زائرش پذیرایی کند.
همانطور که گریه می کنی از لابلای جمعیت خود را به بین منبر و روضه برسان که قطعه ای از بهشت است. چشمهایت راببند و اشک بریز، آغوش پیامبر هنوز باز است، برو ، برو و خود را در آغوش مهربانترین خلق خدا بیانداز، منتظر نشو، حال گرمای وجود پیامبر و بوی خوش او را احساس می کنی، خودت را به آغوشش فشار ده و گریه کن، او دست نوازش بر سرت می کشد، بغضت ترکیده، جمعیت فشارت می دهند و تو در آغوش او چنان احساس امنیتی می کنی که هیچ کس و هیچ چیز را دیگر احساس نمی کنی.کم کم احساس می کنی پیامبر هم می گرید، خدایا او به چه می گرید؟او نیز به شوق آمده و یا نه احساس می کنی که او نیز بر مظلومیت اهل بیت در مدینه می گرید. آیا او نیز بر مظلومیت دخترش می گرید؟ و به یاد می آوری که در چه مکانی هستی و بوی فاطمه را احساس می کنی، ولی کجا به دنبال او بگردم؟ چند بار از درون فریاد می کشی ولی صدایت در نمی آید. بگو، بگو "یا حجة بن الحسن العسگری(ع)" قبر مادرت کجاست؟مینشینی و زیارت دخت پیامبر را می خوانی. زیارت که تمام شد چشمهایت را ببند و سرت را بر دامن او بگذار و گریه کن،زهرا(س) نیز با تو همنواست، او مظلومترین زن عالم است، چه سخت است بزرگترین زن عالم خلقت باشی و در عین حال مظلومترین آنها.
دردهای دل زهرا تمامی ندارد، سرت که بر دامن اوست به یاد فرزندان مظلومش باش، و حال به یاد آور در کنار حرمی که در آن نشسته ای قبرستانی است که چهار معصوم، چهار فرزند زهرا(س) پیکرهاشان در آنجا دفن است.برخیز و رو به بقیع سلام بده، سلام که دادی مثل اینست که جاذبه ای عظیم تو را به آن سوی می کشاند. به سمت بقیع راه می افتی، نه کفشهایت را به پا نکن، با پای برهنه قدم بر می داری،آری درب بقیع بسته است ولی بین تو و فرزندان زهرا(س)، بین تو و امام حسن مجتبی(ع)،بین تو و زین العابدین(ع)، بین تو و امام باقر (ع)، بین تو و امام صادق (ع) که یک دیوار نمی تواند حائل باشد، دوباره سلام کن، چشمهایت را ببند و وارد شو. مظلومیت بقیع را که دیدی به مظلومیت شیعه نیز پی می بری، به فاطمه بنت اسد(س) هم سلام کن، به دست چپ نگاه کن مقبره ام البنین هم آنجاست، سلام کن، سلام کن. حال بغضت ترکیده، سر بر دیوار بقیع بگذار و تا جا دارد گریه کن.
ولی هنوز تازه مکان را درک کرده ای که باید به زیارت وداع بروی. وقت حضور در مدینه به اتمام رسیده است. در آغوش پیامبر برای آخرین بار قرار بگیر. از او بخواه که برایت دعا کند، چه دعایی؟از او بخواه با این بدنی که در آغوش او هستی با دستهایی که بدن مبارکش را لمس کرده ای با چشمهایی که در آغوشش گریسته ای گناه نکنی. و چه سخت است وداع با مهربانترین مخلوق خداوند.
ادامه دارد...
|